تنبلی و ترس...
اگر وقت میکنید هر شب یک فیلم سینمایی ببینید، چند ترانه گوش دهید و چند صفحه کتاب بخوانید، برخی از مألفههای خوشبختی را دارید.
فاجعه از جایی آغاز میشود یا در جایی پایان مییابد که ما به یک چیز عادت میکنیم!
میگفت: «آشنایی دارم که اوضاع مالیاش خراب است و آه در بساط ندارد. اما یک سگ نگهبانِ غولپیکر در حیاطِ خانهاش دارد که آن سگ دقیقاً نمیداند برای چه چیزی دارد نگهبانی میدهد!»
- سلام
+ سلام
- حالت چطوره؟
+ مگه میشه تو رو ببینم و حالم خوب نشه!
- ...
پینوشت:
لطفِ بدونِ هزینه که میتوان ابراز کرد.
پیشتر سالی یک بار، آن هم بعد از نوروز قیمتها بالا میرفتند؛ اما اکنون هر روز بالا میروند! در واقع هر روزمان نوروز و نوروزمان پیروز شده است!!!
کاش میتوانستم لحظات خوشِ بیشتری برای پسرم بسازم... میتوانستیم بیشتر با هم کشتی بگیریم؛ یا کمی بیشتر شطرنج یا ورق بازی کنیم؛ شاید هم گاهی پا را فراتر میگذاشتیم و به کمک هم، بادبادک یا یک بالن بسازیم و هوا کنیم... گناه او چیست که بعد از 40 سالگیام پا به دنیا گذاشته...!
زمانی که مشکلِ صاف بودن تایرها و دغدغهی احتمالِ سر خوردن روی برف و یخ و تصادف را نداشتم، عاشق پاییز و زمستان بودم!
پینوشت:
اوضاع بد اقتصادی، مرا از پاییز و زمستان بیزار کرده!