آن حجم فعالیت شغلی که پیشتر در طول یک روز انجام میدادم ، اخیراً در طول یک هفته قادر به انجاماش نیستم!
پینوشت:
دیوانسالاری، بیشترین نقش را در این باره داشته است.
آن حجم فعالیت شغلی که پیشتر در طول یک روز انجام میدادم ، اخیراً در طول یک هفته قادر به انجاماش نیستم!
پینوشت:
دیوانسالاری، بیشترین نقش را در این باره داشته است.
با این موضوع که برخی احساسات و احوالات را نمیتوان در قالب کلمات و جملات گنجاند، موافق نیستم! وقتی کلمه یا جملهای برای بیان احساس و عواطف خود پیدا نمیکنیم، از کمبود یا نقصان ادبیات نیست! از ضعف خودمان است. وگرنه بزرگان با همین ادبیات، احوال دلشان را به نحو احسن بیان کردهاند.
در دوران نوجوانی و جوانیام که بیشتر کتاب میخواندم و مطبوعات و نشریات را مطالعه میکردم، به داستاننویسی، بسیار علاقهمند بودم. همیشه با خودم فکر میکردم من هم روزی داستان(های) خودم را خواهم نوشت. هرچند چند باری هم چیزایی نوشتم و صفحاتی را خط خطی کردم، اما دیگر از ادامهاش باز ماندم. زندگی، اولویتهایام را عوض کرد...
اخیراً عدهای مصرانه میخواهند به همه بقبولانند که هرطوری دوست دارند رفتار و زندگی کنند و حرفها و واکنشهای دیگران، برایشان مهم نباشد! فارغ از اینکه انسان یک موجود اجتماعی است و مطمئناً نیاز به تعامل با پیرامون خود دارد و هر واکنشی از طرف دیگران در مقابل کنش او، خواه ناخواه بر روی شخص تأثیر میگذارد. از دیدگاه من، به همان میزان که لازم نیست و نباید تمام پندار، گفتار و کردارمان را خوشایند دیگران بکنیم؛ در عین حال باید به همان میزان، طوری باشیم که دوست داریم دیگران باشند.
اما وفادار ماندن به شریک زندگی نیز لذت خودش را دارد.
پینوشت:
شبِ شراب، نیارزد به بامداد خمار...
زین پس به جای آبِجو، خواهم گفت: آبِحیات!
پینوشت:
نوشیدنی گازدار، گواراتر است...
اگر پدر یا مادر سالخوردهیتان، حتی در شلوغترین تایم کاریتان با شما تماس گرفتند، حتماً جواب بدهید؛ شاید آخرین تماس و آخرین فرصت برای شنیدنِ صدایشان باشد...
اخیراً برعکس گذشته، در نوع رفتار در رابطهها، با هرکسی تا حدودی مثل خودش رفتار میکنم. در واقع، در میزان اهمیتی که به دیگران میدادم، تجدید نظر کردهام؛ و چون هنوز تبحر و تجربهی لازم و کافی(!) در این زمینه را کسب نکردهام، حداقل سعی میکنم فاصلهها را حفظ کنم. به این نتیجه رسیدهام که بعد از یک سن و سالی باید روابط، بیشتر روی حساب و کتاب باشند!
پینوشت:
دوستانی داشتم و دارم که گاهی تماس میگرفتم و احوالشان را میپرسیدم، بدون اینکه دفعهی بعد، منتظر تماس آنها باشم! جالب اینجاست که برخی دوستان، گله هم میکردن که چرا دیر به دیر یادشان میکنم!!! و جالبتر اینکه من حتی در آن شرایط نیز دلم نمیآمد دلشان را بشکنم و بگویم که آخر فلانی، باز این بار هم من تماس گرفتهام، نه تو!!!