جملهی: «نه بیهوده بود و نه میتوانستم در آن سودی بیابم» مرا یادِ زندگی خودم انداخت!
جملهی: «نه بیهوده بود و نه میتوانستم در آن سودی بیابم» مرا یادِ زندگی خودم انداخت!
هوای سردِ مهآلود،
برگهای خزان،
فصل محبوبِ من بود
پاییز زرد؛
دیگر نیست...
شعر: Onlar Yanlış Biliyor
سراینده: Sinan
خواننده: Candan Erçetin
در هفتهها و بخصوص روزهای اخیر، به خاطر مهمانیهای پیدرپی آخرین روزهای تعطیلات تابستانی، در خوردن و گاهی در نوشیدن، به شدت ناپرهیزی کردم! از فردا مدرسهها که باز میشوند، درس و مشق بچهها، دیگر فرصت سرخاراندن به والدین نمیدهند، چه برسد به مهمانی دادن و مهمانی رفتن! و البته این خود، برگشتن زندگی به حالت عادی و برنامهریزی شدهتر است.
هرچند در بدو شروع یک مشکل، معمولاً بهتر است آن را علتیابی و رفع کرد، اما گاهی با گذشتِ زمان، برخی مشکلات خودبهخود رفع میشوند! این موضوع حتی درباره مشکلاتی که به ظاهر با گذشت زمان نه تنها حل نشده و حتی میتوانند بدتر شوند نیز صدق میکند. چند روزی بود که به محضِ روشن کردنِ محافظ برق کامپیوتر، بدون تاخیر و بدون ایجاد وقفه برای اطمینان از عدم نوسان جریان برق، بلافاصله کامپیوتر را به برق وصل میکرد! من هم بر اساس عادت همیشگیام، توجهی به آن نمیکردم! اکنون بعد از گذشت چند روز، مشکل خودبهخود رفع شده و محافظ به وظیفهاش عمل میکند!
پینوشت:
گاهی وقتی صدایی از یک قسمت ماشین به گوشام میرسد، به آن توجهی نکرده و این باعث میشود چند روز بعد، با مشکل بزرگتری روبرو شوم! مشکلی که شاید با رفع مشکل کوچکِ اولیه، دیگر رخ نمیداد!
با ساعت عقربهای، زمان را بهتر مدیریت میکنم.
پینوشت:
در نوجوانی(نزدیک به 35 سال پیش)، آرزوی داشتنِ دقیقاً همین ساعت مچی را داشتم؛ اما پول توی جیبیام اجازهی خریدناش را نمیداد. چند روز پیش در ویترین یک ساعت فروشی دیدم.

هرچقدر امیدوار، پرانرژی، سرزنده، افکار مثبت و... اما باز گاهی آدم کمی خسته میشود و با یک بهانهی کوچک از کوره درمیرود. از ادامه، دلسرد میشود و با خودش فکر میکند تا کی و تا کجا؟! اصلاً آخرش که چه؟! شاید یک عامل بیرونی، یا یک عامل درونی، و شاید یک عامل دورهای مثل پریودِ مردانه! خلاصه گاهی آدم با دلیل یا بیدلیل به هم میریزد...
گاهی ساعات، روز یا شبی را با دوستان، مجردی سپری میکنیم. ازدواجام خدشهای به لذتِ شرکت در جمعهای مجردی وارد نکرده؛ همانطور که شرکت در جمعهای مجردی، خدشهای به زندگیِ مشترکام وارد نکرده است.
به قول فهیم عطار، مغز، بیشتر از دهان حرف میزند! و این، کار دست آدم میهد. آدم باید سرش را با چیزی گرم کند. حالا با هر چیزی. حتی با چیزهای بیهوده! دقیقاً به همین خاطر است که باید به مدرسه رفت. به دانشگاه رفت. شغل پیدا کرد. کار کرد. وام گرفت. ماشین خرید. خانه خرید. ازدواج کرد. صاحب فرزند شد. باید از کلهی سحر تا بوق سگ، سگدو زد. باید نوشید. باید خوابید! خلاصه نباید گذاشت مغز بیکار بماند تا با خودش حرف بزند و کار دست آدم بدهد!
"فهیم عطار" در پست "524" لحظهی پذیرش و تسلیم را لحظهای شیرین معرفی میکند؛ و در ادامه مینویسد: «در طول زندگی قرار است برای یک چیزهایی بجنگم که قرار نیست بهشان برسم و یک جایی باید تسلیم بشوم و آن وقت است که باید از ثانیه به ثانیهی این نقطهی تسلیم لذت ببرم». او آن را «غمِ شیرینِ پذیرشِ باخت» توصیف میکند. پستِ جالبیست. بخوانید.